خدايا ! از تو دانش سودمند و روزي فراخ مي خواهم . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله ـ در دعايش ـ]
   1   2   3      >
چهارشنبه 30 مرداد 1387 , ساعت 8:9 عصر

قلب من در شهر چشمان شما جامانده است ،قدر يک شب هم شده از او پرستاري کنيد...
فقط دو  روز باهم بوديم و بعدش هم رفت .بعد از يه روز اين پيامک رو برام فرستاد .وقتي  خوندمش بغضم گرفت .هم واسه دلتنگي که براش دارم هم ...
کاش همه آدمها اين قدر براي ثانيه هايي که با ديگران بودن يا لااقل لحظاتي که خودشون رو تو فکر ديگري جا کرده بودن ارزش قائل بودن که  بعد از  رفتنشون اين پيام رو مي فرستادن .هر چند که اون موقع صندوق دريافت گوشيم پر ميشد از اين نوشته. ديگه تصميم گرفتم به هيچ کس ، هيچ کس ، هيچ کس  و هيچ کس دل نبندم حتي اگه بياد و بهم بگه ...
هميشه ميگن چشمها و نگا ه هاي آدمها دروغ نميگه اما من مطمئنم که حتي نگاه و چشم ها هم دروغ ميگن .اونم از نوع خيلي بزرگش ...


سه‏شنبه 15 مرداد 1387 , ساعت 12:24 صبح

شنيده بودم بعضي وقتها دل آدمها هواي گريه ميکنه ،اما هيچ وقت نجربش نکرده بودم .اما امروز دلم بد جور هواش رو کرده بود .هواي اشکهايي که خيلي وقته از پشت اين چشم هاي پر از هيچ  که دارن به دنيايه هيچ نگاه ميکنن،پايين نيومدن.دلم هوايي هوايي شده که توش ميشه پاکي رو نفس کشيد ،ميشه بوي بودن رو از توي دل آدمهاش استشمام کرد .دلم از دست خودم ،از دست فکرم ،از دست دنيايي که مثل يه کرم ابريشم دور خودم تنيدم و فکري براي بيرون اومدن ازش ندارم ،از دست احساسم و ازدست هرچيزي که يه دستي بر اتفاقات پيرامون من داره ،گرفته .الان تنها کلمه سرشار از تهي ميتونه بگه من چه حسي دارم.حسي که فکر ميکنم دور شدن از معنويات برام به وجود آورده .تازه ميفهمم معنويات چه چيزهاي قشنگي هستن وامشب فهميدم که دل آدم براي همين چيزها هم تنگ ميشه .اما دريغ که جاي ما و دنيا عوض شده .روزي که به شيطان گفته شد در مقابل ما سجده کنه قرار بود ما دنيا رو رهبري کنيم ولي افسوس که الان اسير دنيايي شديم که اون هم اسير يکي ديگست .نميدونم چه جوري ولي دلم مي خواد بازم برگردم به همون دنيايه به ظاهر کوچيکي که قبلا داشتم .راستش رو بخواييد من نگران يه ماه و نيم ديگه هستم که دوباره ميرم ميشينم جلو خدا و سرم رو نميتونم جلوش بلند کنم .آخه يه سال پيش بهش قول داده بودم عوض بشم ولي ...من اگه جاي خدا باشم به خودم ميگم ...نه به خودم هيچي نميگم ، چون به نظر خودم ارزش اين که چيزي رو بگم ندارم اما اون خداست پس بهش ميگم خدايا کمکم کن که از اين حس پوچي رها بشم .


منو رها کن از اين فکر تنهايي


دوشنبه 7 مرداد 1387 , ساعت 11:46 عصر

- مامان يه چيز بگم ؟ميگم الان که تو خونه هوا اينقدر گرمه ببين بيرون چه خبره .يه ليوان شربت مي بري براي اين مامور شهرداري....
اينا حرفايي بود که امروز خواهر کوچيکم که بعضي وقتها فکر مي کنم خيلي از عواطف بويي نبرده گفت و من چقدر خوشحال شدم .خوشحال از اين که هنوز من و امثال من که نسل سومي هستيم يه رگه هايي از احساسات تو وجودمون هست .هنوز اون قدر سوار موج عصر معراج پولاد نشديم .هنوز از ديدن زحمت يه انسان زير آفتاب سوزان خورشيد دلمون به رحم مياد و اينکه قشنگه .


لحظه هاتون قشنگ.


سه‏شنبه 4 تير 1387 , ساعت 5:49 صبح

شهر هرت جايي است که در آن رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که در آن اوّل ازدواج ميکنند، بعد همديگر را ميشناسند

شهر هرت جايي است که در آن همه «بَد» اند، مگر اينکه خلافش ثابت شود
شهر هرت جايي است که در آن بهشتش زير پاي مادراني است که حقّي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که سه ميليون نابغه را از خود رانده و مفت و مسلّم تحويل ديگر کشورها داده

شهر هرت جايي است که در آن درختان عامل اصلي ترافيک اند و بايد بريده شوند تا ماشينها راحت تر برانند

شهر هرت جايي است که در آن کودکان زاده ميشوند تا عقده هاي پدرها و مادرهايشان را درمان کنند

شهر هرت جايي است که در آن شوهر ها انگشتر الماس براي همسرانشان ميخرند، اما حوصله ي پنج دقيقه قدم زدن با آنها را ندارند

شهر هرت جايي است که در آن همه با هم مساوي اند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که در آن براي پيش دکتر رفتن يک مريض، حتماً بايد پارتي داشت

شهر هرت جايي است که در آن با ميليونها دلار پول، بعد از ماهها فقط ميتوان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد

شهر هرت جايي است که ليست کانديدا هاي تائيد صلاحيت شد? مجلس آن، فقط يک هفته قبل از انتخابات اعلام ميشود تا مردم فرصت کافي براي تحقيق داشته باشند

شهر هرت جايي است که در آن خنده عقل را زائل ميکند

شهر هرت جايي است که در آن زن بايد گوش? خانه باشد و آن «گوشه»، آشپزخانه است و به آن زن ميگويند: مرواريد در صدف

شهر هرت جايي است که در آن مردم سوار تاکسي ميشوند تا زود برسند سر کار و کار کنند و پول کرا ي? تاکسيشان را در بياورند

شهر هرت جايي است که بهائيان پاسپورت دريافت ميکنند، بدون آنکه درخواست آن را داده باشند

شهر هرت جايي است که در آن سي و سه بچه کشته ميشوند و ماموران امنيت شهر ميگويند: به ما چه؟ مادرها پدرها ميخواستند مواظب بچه هاشان باشند

شهر هرت جايي است که در آن نصف مردمش زير خط فقراند، اما سريالهاي تلويزيونشان را توي کاخها ميسازند

شهر هرت جايي است که در آن دو سال بايد بروي سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري

شهر هرت جايي است که در آن همسر جانباز براي داشتن دو نان لواش سر سفره، بايد بدن خود را بفروشد

شهر هرت جايي است که در آن موسيقي حرام است... حرام

شهر هرت جايي است که در آن گريه محترم و خنده محکوم است
شهر هرت جايي است که در زمستان، کسب و کار و زندگي يک هفته ميخوابد

شهر هرت جايي است که از بودج? فرهنگ و هنر و آموزش آن زده ميشود تا دل چند نفري بيشتر خوش باشد

شهر هرت جايي است که در آن «وطن» هرگز مفهومي ندارد و باعث ننگ است

شهر هرت جايي است که در آن هرگز آنچه را که بلدي نبايد به ديگران بياموزي

شهر هرت جايي است که در آن هم? شغلها پست و بي ارزش اند، مگر چند مورد انگشت شمار

شهر هرت جايي است که در آن وقتي ميروي مدرسه، کيفت را ميگردند، مبادا آينه داشته باشي

شهر هرت جايي است که در آن دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

شهر هرت جايي است که در فرودگاه آن پدر و برادرت رو ميتواني ببوسي، اما همسرت را نه

شهر هرت جايي است که در آن وقتي از دختري ميپرسند آيا ميخواهي با اين آقا زندگي کني؟ جواب ميدهد: نميدونم... هرچي بابام بگه

شهر هرت جايي است که مردم آن روي نفت و گاز نشسته اند اما مدرسه ها آتش ميگيرند و بچه مدرسه ايها جزغاله ميشوند، چون مردم کشوري در آن طرف مزرها درگير جنگ اند و در نتيجه چراغي که به مسجد رواست، به خانه حرام است

شهر هرت جايي است که در آن وقتي ميخواهي ازدواج کني، پانصد ششصد نفر را دعوت ميکني و شام ميدي تا بروند و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو حرف بزنند

شهر هرت جايي است که در آن هشتاد نفر از بين صد نفر جوانش اميدوارند بتوانند به بلاد بعيد مهاجرت کنند

شهر هرت جايي است که در آن هرگز نميشود روي پشت بامش رفت، مگر اينکه از يک طرفش بيفتي


...شهر هرت جايي است که



 http://11tarannom11.blogfa.com/


 


دوشنبه 13 خرداد 1387 , ساعت 12:19 صبح

يکي دو سال پيش وقتي فکر مي کردم دارم بزرگ ميشم ،مدام به مامانم اصرار مي کردم پاشو بريم اونجا .آخه بچه ها خيلي ازش تعريف مي کردن ؛اين جوريه ،اون جوريه ،خيلي با کلاسه و ...
اگه اهل قم باشي مي دوني کجا رو ميگم!!!بله همون نمايشگاه طويل عروسکي ،البته ببخشيد بهش مي گن خيابون صفائيه ...يه خيابون که سرش از خيابون بچه درس خونا شروع ميشه ؛بوستان کتاب و پاساژ قدس و ...تهش هم مي خوره به انواع بوتيک هاي رنگارنگ.
چند سال پيش اين قدر ازش تعريف شنيده بودم که به هيچ وجه زير بار حرف مامانم که مي گفت :جنس هاي اونجا هيچ فرقي باجاهاي ديگه نمي کنن نمي رفتم ؛اما امروز وقتي پا توي اين خيابون گذاشتم احساس کردم چقدر فضاي اين جا برام تنگه ،احساس مي کردم بين اين همه عروسکي که ساعتها جلوي آيينه به خودشون رسيده بودن تا بلکه يه فرقي با بقيه داشته باشن ،نميتونم نفس بکشم .صفاييه جاي خوبي براي عرضه کالاست اما نه از نوع شي ،که از نوع انسانيش .به نظر شما اين که يه انسان به هر طريقي بخواد نظر ديگران رو از نوع هم جنس و غير هم جنسش به خودش جلب کنه ،يه جور خود فروشي نيست .
خيلي هاتون الان به من خورده مي گيريد که برو بابا ،بچه بسيجيه ...ولي من نه بسيجي هستم ،نه سپاهي ،نه هيچ کس ديگه .من فقط يه دخترم که وقتي از بغل يه دختر ديگه رد ميشم و نگاه هاي کثيف و هوس آلود چند تا مرد و پسر رو مي بينم که چه جور مثل يه کالا سر تا پاي رنگ و لعاب دار شده اون رو  نگاه مي کنن ،تا شايد هوسشون فرو کش کنه ،ناراحت ميشم .زجر مي کشم .عذاب وجدان مي گيرم ...
آخه دوست من چرا ؟چرا من و تو اين قدر خودمون رو راحت در اختيار ديگران مي زاريم و بعدهم گلايه مي کنيم که چرا ما دخترها تو ايران پيشرفت نمي کنيم ؟بيا خودمون به خاطر خودمون وضعيتمون رو بهتر از اين که هست بکنيم .کار سختي نيست ...
اين چند وقته هر جا نگاه مي کني يه اسمي حتما به چشمت مي خوره .يه اسم تکراري ،يه اسم  قديمي ولي يه دنيا ،يه عالم ،يه فرهنگ و در کل يه زن ،يه گل بهشتي .من خودم هر وقت اسمش رو مي بينم شرمنده مي شم .شرمنده خودش و خداي خودش.شرمنده پسرش که منتظر منه ولي من منتظر يه نفر ديگه ...
براي من هم دعا کن ...


چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 , ساعت 7:7 عصر


 


نمي دونم  کلاس چندم بوديم که يه  شعر بود تو کتابامون به اسم ...يادم نمياد اسمش چي بود ولي بيت اولش اين بود :" عيب کسان منگر و احسان خويش ؛ديده فرو بر به گريبان خويش".اون وقتا طبق عادت فقط خودنديمش که معنيش کرده باشيم و يه نمره اي بگيريم .حالا چي ياد گرفتي اصلا مهم نيست .يعني اون موقع براي کسي مهم نبود ولي الان ميگم کاش اون موقع فهميده بودم .کاش ...


يه وقتايي آدم ميشينه پشت سر مردم هزار تا چيز ميگه .هر چند که اونها راست باشه .اين حرفها و خرده گيري ها رو هم با چنان قاطعيتي بيان مي کنيم که انگار هيچ وقت و به هيچ وجه گرفتار اونها نخواهيم شد .اينقدر آدمهاي دورو برمون رو مي کوبيم که چيزي ازشون باقي نمي مونه و حتي بعضي وقتها آبروشون رو مي بريم.اما دنيا هميشه همين طور نمي مونه .يه دفعه تو يه آن يه اتفاقي مي افته که خود تو ميشي مصداق بارز همون عيب هايي که مي گرفتي .ميشي هزار مرتبه بدتر از اوني که ازش بدت ميومد.تازه انتظار هم داري که هيچ کس اون فکر ها رو در موردت نکنه .ولي نه عزيز من ؛دنيا بي حساب و کتاب نيست .از هر دست بدي ازهمون دست مي گيري.


من امروز کاري رو (هر چند نا خواسته )انجام دادم که هميشه ازش بدم ميومد.درنگاه دورو بري هام تبديل به آدمي شدم که خودم ازش تنفر داشتم .کاري کردم که ديگران خيلي راحت مي تونن با استناد به اون همه حرفهايي که خودم پشت سر ...زدم رو بزنن ولي به کي مي توني بگي والله ،بالله من منظوري نداشتم .ولي به قول خودم چيزي که عوض داره گله نداره ...


هر کاري مي کنم خاطره امروز رو از ذهنم پاک کنم نميشه ،اما دلم مي خواد فردا بهتر باشم .فردا و فردا ها اما خدايا فقط تو مي توني بهم کمک کني که به اين آرزو برسم .خدايا منو به خاطر همه اشتباهاتم ببخش .ميگن تو ستارالعيوبي و غفارالذنوب .مي بخشي ؟


 


جمعه 30 فروردين 1387 , ساعت 1:20 صبح

 


ديروز خواستم از اين يک سالي که گذشت بنويسم اما نشد .اما امروز مي خوام از اتفاقات چند ساعته اي که افتاد و خيلي چيزهايي رو که نديده بودم و ديدم ،بنويسم .چند روز پيش بعد از مدتها خبر دادن که رييس جمهور وهيئت همراه قرارهتشريف بيارن  قم.راستش رو بگم اصلا برام چيز جالبي نبود.چون مي دونستم که ايشون چي مي خوان بگن و بقيه مي خوان  چه بکنن.ديروز بعد از کلي معطلي به دليل سخنراني ايشون تو حرم تونستم خودم رو به دانشگاه برسونم.يه لحظه شک کردم اين جا همون دانشگاه قبلي ماست يا نه ؟بس که عوض شده بود .يه دفعه يه پارچه نوشته رو ديدم که فهميدم چه اتفاقي افتاده .قرار بود ديروز رييس دانشگاه پيام نور بيان دانشگاهمون .نمي دونم چه طور اين افتخار به دانشگاه پيام نور قم داده شده بود .آخه دفعه قبل که ما پيگير حضور ايشون توي دانشگاه بوديم تنها جوابي که از مسئولين گرفتيم اين بود که :دانشگاه ما مگه چي داره که کسي بخواد بياد.تفهيم کردن اين مسئله که اونها بايد بيان و ببين که ما هيچي نداريم کار سختي بود البته به مسئولين دانشگاه.خلاصه برگرديم به امروز .صبح فهميدم که وزير قراره بياد دانشگاه ما .نه اشتباه نکنيد ،وزير علوم نه ،وزير آموزش و پرورش .باز هم اشتباه نکنيد ما دانشجو هستيم .
قرار بود جلسه پرسش و پاسخ باشه  اما نه شبيه اونهايي که شما ديديد .وقتي ما از رييس دانشگاه خواستيم بهمون اجازه صحبت رودررو رو بده با رفتار کاملا مودبانه ايشون ،جوابمون رو گرفتيم .اول از هرکس که پرسيديم برنامه چيه گفتن پرسش و پاسخ.اما براي اين سوال که از دانشجوها کي قراره صحبت کنه ،کسي جوابي نداشت .چرا چون آقايون معتقد بودند که جايي براي صحبت يه دانشجو نيست.وقتي ميگفتي چرا ميگفتن اگه سوالي داريد بنويسيد ما بهشون مي رسونيم .امروز سطح بينش رييس دانشگاهمون رو به خوبي درک  کردم ،وقتي که در جواب اين حرف من که :من دوست دارم به عنوان يه دانشجو با خود وزير رودرور صحبت کنم گفت تو مي خواي بري وسط اين همه مرد ؟اين نگرشي است که در اون زن و مرد از حقوق مساوي در جامعه برخورداره.
خيلي جالب بود وقتي ما خواستيم نامه هاي دانشجويان رو يه دانشجو به دست وزير برسونه اما کسي اجازه نداد و به زور نامه ها به شوراي سانسور منتقل شد.هرچند وزير محترم گفتن بديد به من نمي خواد سانسورش کنيد  و همه فکر کردن مشکلات حل شد ولي ...
جالب بود وقتي ازشون پرسيده شد که چرا بدون امکانات اين همه دانشجو مي گيريد ،گفت ما چوب حراج زديم به مالمون و شما رو پذيرفتيم ...
جالب بود وقتي پرسيده شد چرا دانشگاه ما امکانات نداره گفتن اگر امکانات مي خواستيد مي تونستيد دانشگاه خوب قبول بشيد .کسي جلوي شما رو نگرفته بود....
جالب بود وقتي يکي يکي سوالات رو نگاه مي کردو با خنده و شوخي جوابشون رو مي داد و هيچ چيز عايد دانشجو نمي شد...
جالب تر جايي بود که وقتي از وزير خواستيم يه دانشجو بره و همه مشکلات رو به عرض ايشون برسونه گفت وقت نداريم.وقتي بچه ها دو باره و سه باره مطرح کردن ...وقتي يه نامه نوشتن و مستقيم به دستشون رسوندن و وقتي يه دانشجو با تمام شخصيتش بلند شد و خيلي محترمانه از وزير يه لحظه و فقط يه لحظه وقت خواست ولي با کمال ادب تنها جوابي که براش حاصل شد اين بود: بشين آقا نظم جلسه رو بهم نزن .شما که بهتون نمي خوره دانشجو باشيد چرا شما اين طور رفتار مي کنيد.جناب دکتر محمدرضايي من از مديريت شما اصلا انتظار نداشتم که دانشجو ها اين قدر بي نظم باشن و ....و اون دانشجو با کمال ادب نشست و هيچ چيز نگفت جز سکوت .سکوتي که براي من دانشجو اصلا قابل تحمل نبود .
جالب بود وقتي با صداي بلند گفتم جلسه اي که دانشجو توش اجازه حرف زدن نداشته باشه به هيچ دردي نمي خوره ،تنها پاسخي که گرفتم نگاه سنگين و غضبناک مسئولين دانشگاه بود به اين معني که باشه بعدا جواب حرفت رو خواهي گرفت ...
البته بي انصاف نباشيم جلسه نکات مثبتي هم داشت .مثلا رييس تا تونست از خودش تعريف کرد و کارهايي که فقط براي دانشجوهايي که مثل دخترها و پسرهاش مي مونن انجام داده .الحق هم که بچه ها کاملا بياناتش رو تاييد کردن...
خلاصه جلسه تموم شد و وزير داشت مي رفت .به زور خودم رو از لا به لاي جمعيت بهش رسوندم تا فقط ازش به خاطر ارزشي که براي من دانشجو قائل شده بود تشکرکنم اما با اشاره يکي از دوستانم که اون موقع نفهميدم چي گفت خودم رو کنارکشيدم. ولي بعد بهم گفت وقتي ميخواستي حرف بزني زير ذره بين مسئول فرهنگي بودي که ببينن بعدا با تو چه کنن...
جلسه تموم شد و وزير با کلي تشکر و قدرداني از طرف مسئولين از دانشگاه رفتند اما خاطره امروز هيچ وقت از ذهن من و خيلي هاي ديگه نميره.هيچ وقت فراموش نمي کنم که هنوز هم توي اين دنيا براي آدمها نه به اندازه انسان بودنشون بلکه به اندازه سمت و اسمشون احترام مي ذارن.
من امروز طرفم رو مسئوليني ديدم که حتي يک لحظه به دانشجوي اين مملکت اجازه صحبت ندادند.دانشجويي که فقط به جرم پيام نوري بودن تحقير شد.
براي مسئولين و بيشتر مردم کشورم متاسفم اگر همه بالايي ها اين برخورد رو باهاشون داشته باشن.مملکتي که مسئولينش داعيه دار انتقاد پذيري هستند و حتي جرات شنيدن چند انتقاد ازطرف دانشجو رو نداشتند چه برسه به ...


 


 


پنجشنبه 8 فروردين 1387 , ساعت 11:19 عصر


 


من دلم ميخواهد خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسي مي خواهد
وارد خانه ي پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه ي دوست کجاست؟

 

***اين شعر رو گذاشتم تا بلکه حال گرفته اين چند وقتم خوب بشه.منبعش هم نمي دونم کجاست ،فقط مي دونم از صفحه 360 يکي از دوستاي گلم کش رفتم !!!!

سه‏شنبه 14 اسفند 1386 , ساعت 12:19 صبح


 


کجاست ؟چرا پيداش نمي کنم .کجا قايم شده .توي کيفم که نبود .تو حساب بانک هم نيست.فکر مي کردم اگه اون خونه رو با اون ماشين آخرين مدل  مي خريدم پيداش مي کردم .نبود دوباره گشتم .همه دنيا رو گشتم .گفتم شايد خارج از کشور بشه پيداش کرد.رفتم همه کشورا رو رفتم بازم نبود .نبود که نبود .يعني کجاست ؟ نکنه بهم دروغ گفتن ، نکنه يه هم چين چيزي اصلا ساخته نشده .نه ،آخه خيلي ها مي گن پيداش کردن .خب حتما هست که پيداش کردن .نه بازم مي گردم .اون روز يکي بهم گفت :من مي دونم اون کجاست .بيا بريم تا نشونت بدم ،نه اصلا بيا بريم قبالش رو بزنم به اسمت .من از همه جا بي خبر فقط به عشق اون رفتم ولي چيزي نبود يعني اوني که مي خواستم نبود .نکنه من اصلا خودم هم نمي دونم دارم دنبال چي مي گردم ...
اينا همه حرفايي بود که من وقتي داشتم دنبالش مي گشتم به خودم مي گفتم .آخ يادم رفت بگم من دنبال چي مي گردم .شما چي فکر مي کنيد ،فکر  مي کنيد چي ارزش اين همه گشتن رو داره ؟هيچ چيز جز خوشبختي .
هممون وقتي يکم بزرگ مي شيم و تو کلمون باد  مي افته ،به خودمون مي گيم من بايد خوشبخت بشم .من بايد هر طور شده پيداش کنم .همين طور که بزرگ مي شيم سر گردون دنبالشيم .همه لحظه هامون رو مي زاريم براي پيدا کردن خوشبختي .مثل خيلي از کاراي ديگمون ،مثل وقتايي که همش داريم به آينده فکر مي کنيم و گذشتمون رو تحليل و بررسي مي کنيم .دريغ از اين که اين لحظه ها که دارن مي رن همون آينده اي هستن که ما منتظرشون بوديم و بعد از اين لحظه هم مي شن گذشته ما ...
من هم خيلي به اين چيزا فکر کردم اما نمي دونم کجا بود که حس کردم خوشبختم ،چرا ؟به خودم گفتم چرا قبلا فکر مي کردي بد بختي ؟ به خاطر چي ؟ مگه تو براي خوشبخت بودن چي رو نداري؟ سالم نيستي که هستي . خونواده نداري که پشت باشه که داري ،حالا تو خونوادت مشکل هست خب باشه مگه بقيه مشکل ندارن .تازه مشکل تو پيش مشکل خيلي ها به چشم نمياد.يه جاهايي وضع ماليت به هم مي ريزه ،مگه تا حالا کمبودي احساس کردي ؟ نه ؛ هر وقت هر چي خواستي بهت دادن .خب زندگيه ديگه ،يه جاهايي پولت ته مي کشه .انصاف نيست به خاطر يه بار بي پولي به زمين و زمان بد و بيراه بگي . يه جاهايي شکست مي خوري ، باشه ،مگه اونايي که موفق شدن از همون روز اول موفق بودن ،نه .10 بار زمين خوردن ولي هر بار با يه اراده محکم تر بلند شدن تا بالاخره به اون اوج رسيدن. دانشگاه قبول نشدي که شدي . حالا پيام نوره ، خب باشه مگه اين جا نمي توني مهندس بشي . معلومه که مي توني بشي .مهندس شدن اراده مي خواد نه اسم دانشگاه . ديگه چه مشلي داري ؟ آهان روت نمي شه بگي .دنبال اوني مي گردي که بايد پيداش بشه و هنوز نشده .نترس اونم اون روزي که بايد بياد مياد. اما اين يکي خيلي مهمه .وقتي داري انتخابش مي کني خيلي مواظب باش . خلاصه ديگه چي مي خواي ؟ ديگه چرا مي گي بد بختي ؟
يه مدتي به حرف يه سري از آدم بزرگايي که بقيه بهشون مي گن موفق رسيدم .اين حرفشون که خوشبختي تو ي نگاه ما به دنياي اطرافمونه .وقتي فکر مي کني همه کائنات ساخته شدن تا تو خوشبخت بشي ،مطمئنا حس خوبي بهت دست ميده .به اين حس مي گن خوشبختي.
من خوشبختم چون خدا دوسم داره ،خانواده دارم ، محتاج کسي نيستم ، دارم رشته اي که دوستش دارم( مهندسي کامپيوتر ) مي خونم، اونم تو دانشگاه پيام نور ،شايد اگه هر دانشگاه ديگه قبول مي شدم اين قدر حس خوبي نداشتم .اين جا پيام نوره اما من خواستم کاري انجام بدم که از بچگي عاشقش بودم ،فعاليت شديد دانشجويي.من خوشبختم چون از اين فرصت پيام نور که همه فکرمي کنن اخره بد بياريه استفاده کردم ،خودم رو ساختم ،اعتماد به نفسم رو بالا بردم ،مديريت ياد گرفتم ،ظرفيتم رو بيشتر کردم ،آدم ها رو شناختم  و... مي بينيد از يه شرايطي که همه فکر ميکنن محدوديته من اين همه استفاده کردم .اين يعني خوشبختي .من خوشبختم چون دوستاي خوبي دارم ، من خوشبختم چون ....
خوشبختي داشتن دوست داشتني ها نيست .خوشبختي دوست داشتن داشتني هاست.


پنجشنبه 2 اسفند 1386 , ساعت 12:21 صبح
  عجيبه که هر چي مهربونتر باشي بيشتر بهت ظلم مي کنند

        هر چي صادق تر باشي بيشتر بهت دروغ مي گن


        هر چي دلسوز تر باشي بيشتر سرت کلاه مي زارن


        هر چي قلبت رو آسونتر در اختيار بزاري راحت تر


         لهش مي کنند...


        هر چي آروم تر باشي فکر مي کنند آدم ضعيفي هستي


        هر چي بيشتر به فکر ديگران باشي بيشتر حقت رو


         مي خورن...


        هر چي خودت رو خاکي تر نشون بدي واست کمتر


         ارزش قائلن ...


 


   1   2   3      >

دلنوشت های یک راهی دریا

[30/5/1387- 8:9 ع] چشماتم دروغ گفتن ...
[15/5/1387- 12:24 ص] سرشار از تهي
[7/5/1387- 11:46 ع] لحظه هاي قشنگ
[4/4/1387- 5:49 ص] شهر هرت کجاست ؟؟؟؟؟
[13/3/1387- 12:19 ص] چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
[18/2/1387- 7:7 ع] مي بخشي ؟
[30/1/1387- 1:20 ص] تو حرف نزن!!!!
[8/1/1387- 11:19 ع] به سهراب بگوييد ديگر نپرسد خانه دوست کجاست ؟
[14/12/1386- 12:19 ص] کجاست؟
[2/12/1386- 12:21 ص] عجيبه...خيلي عجيبه...
[2/12/1386- 12:11 ص] دلم مي خواست...
[23/11/1386- 1:16 ص] ديگه نمي خواد کلاس بري!!!
[18/11/1386- 12:46 ص] خدا فراموشت کرده؟؟؟؟
[11/11/1386- 10:49 ع] کي ميدونه کي امتحان داريم؟
[9/11/1386- 11:32 ع] ماه من ...
[همه عناوين(41)][آرشيو شده ها]